تبليغاتX
گلزارشهدا
کردها عاشق شهدا هستند....
 سرباز امام زمان شدن هم توفیق می خواد نه.....؟
صبح امتجان حوزه علمیه داشتم

ولی هرکسی بهتر خبر داره که ورودبه حوزه

امضای امام زمان(عج)رومیخواد

آی شهدا شما که به امام زمان(عج)نزدیکین

و آقا هواتون رو داره بهش بگین

تا نوکرتون رو به سربازی قبول کنن

تا ان شالله تو همین راه هم شهید بشیم!

شما هم دعام کنین دوست گرامی!!

|+| نوشته شده توسط کردعاشق شهادت در جمعه 22 اردیبهشت1391  |
 حکم ارتداد شاهین نجفی از سوی دفتر آیت الله صافی گلپایگانی صادر شد
[تصویر: apifv1r6yyv7ktx2d1.jpg]

قانون مجازات اسلامی :
ماده 513 - هركس به مقدسات اسلام و یا هر یك از انبیاء عظام یا ائمه طاهرین (ع) یا حضرت صدیقه طاهره(س) اهانت نماید اگر مشمول حكم ساب النبی باشداعدام می شود.


[تصویر: 1bzkf7nk877gpucyxbh0.jpg]



حضرت امام روح الله (قدس الله سره):


هر که به رسول خدا اهانت کند، هر که به ائمه خدا اهانت کند


واجب القتل است.

|+| نوشته شده توسط کردعاشق شهادت در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391  |
 فاصله ما با شهدا...
۱- در این عکس شهید سرلشگر حسن آبشناسان رو مشاهده میکنید که فرمانده نیروهای ویژه هوابرد در زمان جنگ بود. به شجاعت این شهید بزرگوار زمانی پی خواهید برد که سرگذشت ایشون رو مطالعه کنید و در یک یا دو جمله نمی توان پی به آن برد.اما در طرف دیگر عده ای از جوانان علاقه مند به ورزش پارکور رو میبینید ، وقتی با اونها صحبت میکنید همیشه دم از شجاعت میزنند ، اما به نظر شما اینها شجاع هستند یا کسی که کیلومترها در دل دشمن به شناسایی میرود ؟

۲- نمیدونم از کجا باید شروع کنم ، از گوشهای به خون آغشته شهید سپهبد صیّاد شیرازی یا از گوشواره هایی که خودنمایی میکنند..از پلاک خونین شهید بگویم یا از گردنبندی که معلوم نیست به کدام هدف به گردن آویخته شده..از صورت زیبایی که دشمن آن را دریده یا از صورتی که محل نوازش تیغهای گوناگون است..خودتان ببینید و قضاوت کنید که از کجا میتوان شروع کرد..مگر ما نشنیده ایم در جوانی پاک بودن...

3- در این عکس نقطه ای برای اشتراک وجود دارد زیرا در هردوی آنها تعدادی دوست و رفیق کنار هم جمع شده اند ، اما تفاووت ها بسیار است ، در یکی رفیقانی گرد هم آمده اند که عاشق حضرت حق هستند و آماده اند جانشان را در راه اسلام فدا کنند و دلشان برای دیدن حضرت مهدی(عج) می تپد و به رهبر زمانه خویش لبیک گفتند..در آن یکی افراد مثل اینکه در یک "فستیوال" شرکت کرده اند ، از همین اسم فستیوال میشود فهمید که برنامه هایی که دشمنان برای آنها ریخته اند دارد به خوبی اجرا میشود ، این جوانان در عوض آمادگی برای ظهور حضرت ولی عصر (عج) و پشتیبانی از رهبر زمانه ، از دشمنان غربی و اهداف آنان همایت میکنند و برای جلب توجه جنس مخالف به هر دری میزنند..خیلی از آنها می گویند اگر جنگ بشود ما هم میرویم ، آیا این جمله به حقیقت می پیوندد ؟ ذهن ناقص من نمیتواند قضاوت بکند..

۴- من نمیدانم در چهره حاج مجید پازوکی چه وجود دارد ، هر وقت به عکسهای حاجی نگاه میکنم در دل خود میگویم چه انسان با محبت و خنده رویی ، چهره اش به دلم می نشیند..حاج مجید از مصادیق این بیت است که میگوید : " در فراق دوستان دیگر زما چیزی نماند ، هر که رفت از هستی ما پاره ای با خویش برد " و در نهایت او هم به جمع یاران خمینی(ره) پیوست..اما در طرف دیگر مدل مویی را می بینید که هنوز هم نمیدانم برای چه استفاده میشود و چه چیزی را اثبات می کند..در مقابل این عکس هیچ احساسی ندارم..خوشم نمی آید که به آن نگاه کنم..بچه ها به خدا داریم راه رو اشتباه میریم..

۵-در این عکس جانباز بزرگواری رو می بینید که روزی تا پای جان از "ایران اسلامی" دفاع کرده است و این گونه دو دست قلم شده اش را رو به خدا دراز کرده است و در قنوت خود با خدای خویش میگوید خدایا از من راضی باش..از طرف دیگر دستی در عکس آمده است که روی آن نوشته شده ایران عزیز ، جانم فدایت..به نظر شما کدامیک از این دست ها در روز قیامت سربلند است ؟

۶- این عکس هم خود به خود گویای همه چیز هست ، به نظر من آنهایی که در سمت چپ تصویر هستند ، انشالله از آزمایش الهی سربلند بیرون خواهند آمد..اما در مورد آنهایی که در سمت راست عکس هستند ، هیچ نمیتوانم بگویم و برای خودم و آنها از خداوند بلند مرتبه طلب مغفرت میکنم.

7-ببخشید اگر دلتان به درد آمد و با دیدن این عکس ناراحت شدید ، نمیدانم به کدام دلیل ناراحت شدید ، برای دست خونین آن بسیجی ، یا دستان این نامحرمان که اینطور با هم مخلوط شده است و به ظاهر نمایش هماهنگی را رقم زده است..خدایا..خدایا..فقط میتوانم بگم "عجل لولیک الفرج"

۸-با دیدن این عکس اولین جمله ای که به ذهنم رسید این بود : "لا اله الا الله" خدایا میشود به من بفهمانی که کدامیک از اینها در قیامت ظاهر زیبایی دارند ؟ کسی که گوشت ، پوست ، خون ، استخوان و لباسش با هم آمیخته شده یا کسی که لباسهای به روز و به اصطلاح "مد" را میپوشد و ساعتها وقت خود را برای ظاهر خویش میگذراند..اینجاست که به یاد جمله شهید بزرگوار حاج احمد کاظمی می افتم که میگوید خوایا فقط میخواهم شهید بشوم ، حاج احمد خوشا به حالت که راه سعادت را تشخیص دادی و به آرزویت رسیدی و بدا به حال ما که ظاهر را بر باطن ترجیح دادیم..

۹- در مورد شهید صیاد شیرازی هرچه بگوییم کم است..من بنده روسیاه خدا هستم و چیزی ندارم که بگویم ، در باب بزرگی ایشان برای اهل ولایت و معرفت این را بگویم که رهبری عزیز بر تابوت این شهید بوسه زدند و در فراقش گریه کردند..او فقط یک فرمانده ارتشی نبود ، اصلا برای انها درجه و مقام دنیا معنی نداشت ، آنها فقط میخواستند در راه خدا و اسلام تن خویش را فدا کنند و سعادت را فقط در این راه دیدند و برای همین خدا اینگونه عزیزشان نمود. در هر دو تصویر افراد دست خود را بالا برده اند ، یکی برای راز و نیاز با خدای خویش و طلب مغفرت و شهادت و دیگری نمی دانم برای چه ، شاید برای خوشحالی زودگذری که ناراحتی امام زمان را به دنبال خواهد داشت..

10- عکس های من تمام شد ، ولی هر کسی که این مطلب را میخواند خود شاهد این موارد بوده و هست و امیدوارم که با دیدن این مناظر و تفکر در مورد آنها ، کمی به فکر بیفتیم و راه خویش را سریعتر انتخواب کنیم و نگذاریم دوربین روزگار عکسهایی از ما تهیه کند که در درگاه الهی پاسخی برای آنها نداشته باشیم.

 "اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک"

منبع:کلیپهای والاترین

|+| نوشته شده توسط کردعاشق شهادت در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391  |
 فرمانده گردان پیشمرگ‌های کُرد چه کسی بود
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سپاه بیت المقدس به نقل از فارس، جنگ حس آدم ها را پرورش، اراده انسان را مستحکم، وضعیت فیزیکی و جسمی انسان را نیز بهبود می بخشد. آدم ها را بیشتر از هر دوره زمانی؛ شرایط جنگی، در زندگی بهم نزدیک می کند و یک خویشاوند خواندگی جنگ تداعی می شود. ثمره جنگ، شناخت مرد از نامرد است و جنگ تمام می شود و همه چیز پایان می گیرد و آن همه حماسه و دلاوری، چون افسانه ائی ذره ذره به علت بی توجه ائی مسئولین فرهنگی برخی از نهادهای که فرهنگ ایثار و شهادت را در حصار خویش کشیده اند به فراموش محض سپرده می شود و مردانی شجاع و دلیر و بی باک و شهادت طلب، به مانند «غلامعلی دریانورد» در مه گم می شوند. مسئولینی که خودشان را معصوم می پندارند و با کوچکترین نقد بر می آشوبند و و الی آخر... و سردار شهید غلامعلی دریانورد، از همان شهدائی است که در مه گم شد! او فرمانده گردان ویژه پیشمرگ بود.پدر و مادر و برادر این شهید والامقام از دنیا رفته اند، و دفتر و صدها تصویر و نوار سخنرانی صوتی از این شهید نخبه و دانشمند در گوشه ائی دنج در حال نابودی است.آری ! کسانی که قدر سرمایه های خود را ندانند! زود به بی چیزی و نداری مبتلا خواهند شد!قهرمانانی چون سردار «شهید غلامعلی دریانورد» که اکنون تنها تکه ائی سند و عکس و یک خواهر گریان بازمانده، و همه چیز در بی تدبیری متولیان در حصار کشیده فرهنگ دفاع مقدس، در حال نابودی است.ما سرمشق می‌خواهیم، اسطوره می خواهیم برای پیروی کردن، آنچه ما امروز نیاز داریم قهرمان های واقعی است که از همه هستی خویش در راه آرمان های ولایی و الهی خویش گذشتند، اینان باید به نسل‌های بعد معرفی بشوند برای پیروی کردن... .

غلامعلی بیستم مهر سال 1340 در بندر ترکمن به دنیا آمد. مادرش سید بود و با مهربانی غلامعلی را بزرگ کرد.خواهرش می گوید:" کودکی شیرین و خواستنی بود و چهره‌ای مظلوم داشت. پدر و مادرم از بچه‌گی علاقه زیادی به او داشتند و سعی می‌کردند تمام وسایل را حتی او را فراهم کنند تا هرگز کمبودی در زندگی نداشته باشد. غلامعلی پس از پایان خدمت سربازی اش از طریق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گرگان و به صورت داوطلبانه برای مبارزه با گروهک‌های داخلی و دشمنان خارجی انقلاب اسلامی به کردستان رفت. او در سپاه بوکان به مبارزه با ضدانقلاب پرداخت. مدتی از حضور غلامعلی در جبهه کردستان می گذشت که به عنوان فرمانده گردان ویژه نبی اکرم (ص) منصوب شد.

از مادر شهید نقل است که می گوید: غلامعلی خیلی کم به مرخصی می آمد، و هر چند وقت یکبار هم که به دیدن ما می‌آمد و یا از طریق تلفن تماس می‌گرفت و خبر سلامتی خود را به ما اعلام می کرد. همیشه در تمام عملیات موفق و سربلند بود، وقتی برای آخرین بار به دیدن ما آمد به همه فامیل و دوستان و آشنایان سرزد و از حال همه جویا شد و از من و خواهرم خواست که با هم به زیارت امام رضا(ع) برویم. هر جا که می‌رفت به همه می‌گفت که انشاءالله این دفعه شکلات پیچ پیش شما می‌آیم. از شهادت هراس نداشت و باعث افتخار او بود.وقتی که برای آخرین بار به جبهه رفت مدتی بعد خبر آوردند که در یکی در درگیری با ضدانقلاب به شهادت رسیده است.دوستانش می گفتند قبل از شهادت‌ غسل شهادت کرده و لباس نو پوشیده بود و آماده شهادت شده بود.او می دانست که در این عملیات به شهادت می رسد. و این چنین نیز شد... .سرانجام غلامعلی دریا نورد پس از سال‌ها مجاهدت و تلاش در راه اعتلای اسلام ناب محمدی در در چهارم تیر ماه 1363 به درجه رفیع شهادت رسید

بخشی از وصیت نامه سردار شهید غلامعلی دریانورد

بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت پدر و مادر عزیز و بهتر از جانم سلام. سلام، سلام، ای خوبان من... ضمن عرض سلام، امیدوارم که حال همگی خانواده خوب باشد و همگی در سلامتی و موفقیت به سر ببرند.و اگر احوالی از پسر خود «علی» خواسته باشید، الحمدالله در سایه پروردگار یکتا در سلامتی و موفقیت به سر می‌برم. پدر و مادر عزیزم الان حدود بیست روز است که از مرخصی آمده‌ام و در حین این بیست روز تا حالا دوبار تلگراف و یکبار با آقا رضا تماس گرفته‌ام و چند بار بعد از او خواستم با آقا رضا تماس بگیرم و نتوانستم، یعنی آقا رضا نبوده (مغازه اش همیشه بسته؛ یا جواب تلفن را نمی دهد! نمیدانم)و الحمدالله از آنروز که از مرخصی برگشته‌ام، در جبهه خوزستان، ایران پیروزی‌های موفقیت آمیزی بدست آورده که صددرصد شنیده‌اید و این جای بسی خوشحالی است.این پیروزی‌های پی‌درپی باعث می‌شود که جنگ زودتر تمام شود و ما بتوانیم زودتر برگردیم و انشاءالله زودتر تمام می‌‌شود ما خودمان را امیدوار کرده بودیم که شهریور هوا خنک می‌شود ولی متاسفانه هوا شهریور خوزستان شرجی است و بسیار گرم ولی خوب همه این‌ها را باید تحمل کرد و تحمل خواهیم کرد.این‌ها زیاد مسئله‌ای نیست، چون هر انسانی باید در زندگی سختی بکشد، الان هم شهر اهواز به حالت قبلی خود برگشته و مردم زندگی عادی خود را شروع کرده اند و شهر از آن حالت نظامی خود در آمده است و بسیار خوشحال هستیم از این موضوع، در ضن اگر شعبان شماره تلفن گرفته‌اند، شماره‌اش را برایم بفرست و اگر شد با او تماس بگیریم، چون آقا رضا اکثر اوقات در مغازه اش نیست که من بتوانم با او تماس بگیرم.در خاتمه امیدوارم که هیچ ناراحتی از بابت من نداشته باشید از قول من به آقا رضا، معصوم، رابعه، راحله، شعبان و زن داداش و رضا و حسین کوچولو را ببوس به فریده و لیلا همگی همه سلام برسان...دیگر عرضی ندارم جز سلامتی و خوشحالی شما را از درگاه خداوند متعال خواستاریم.

*نویسنده: غلامعلی نسائی

|+| نوشته شده توسط کردعاشق شهادت در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391  |
 ازشما که پنهان نیست.............!
 

بازهم غروب جمعه ای دیگه!

بازهم دلتنگی!

بازهم گریه های امام زمان(عج)!

بازهم ناراحتی آقا از سیاهی پرونده های ما!

بازهم جمعه ای بدون ظهور!

بازهم بی خیالی ما نسبت به گریه های آقا!

بازهم بی خیالی ما نسبت به طولانی شدن غیبت!

بازهم بی خیالی ما نسبت به غربت آقا!

بازهم بی خیالی ما نسبت به منتقم فاطمه!

بازهم یادامام وشهدا!

بازهم غیرت شهدا!

بازهم............

یابن الحسن حال و روز خوشی ندارم!

خودت مارو از این بلاتکلیفی نجات بده!

آقاجان من که دیگه کسی ندارم!

به دادمون برس!

ای دادرس تمام بی کسا!

|+| نوشته شده توسط کردعاشق شهادت در جمعه 8 اردیبهشت1391  |
 اگه میخواین از روزای قبل ازشهادت شهیدحجت الله رحیمی بدونین به لینک زیر مراجعه کنین.یاحق

 

یادامام وشهدا

|+| نوشته شده توسط کردعاشق شهادت در سه شنبه 5 اردیبهشت1391  |
 در جستجوي كشف يك راز-علي بلورچي هستم با 101 گناه...
اول فقط يك اسم بود. «علي بلورچي»؛ اسمي مثل بقيه اسم ها. قرار شد برويم سراغ مادر و برخي رفقايش و پرونده اي درباره اش كار كنيم. تا اينجاي ماجرا، اين هم مثل بقيه كارها بود. بايد مي فهميديم اهل كجا و چند سالش بوده، كجا و چقدر درس خوانده، چطور عازم جبهه شده، اخلاق و رفتارش چطور بوده، كي و كجا شهيد شده و از اين جور اطلاعات.
يك روز كه مثل همه روزها بود پيك بسته اي آورد كه ظاهراً مثل همه بسته هاي ديگر بود. يك آلبوم از عكس هاي علي، يكسري نامه و يك دفترچه... و آه از اين دفترچه!
روي جلدش نوشته بودند؛ دفترچه محاسبات نفس شهيد علي بلورچي.
علي صفحه اولش نوشته بود:
بسم الله الرحمن الرحيم
اعوذ باالله من الشيطان الرجيم
قال الله العظيم في كتابه الكريم
اقراء كتابك كفي بنفسك اليوم عليك حسيباً.
«من استوي يوماه فهو مغبون»
و از اينجا بود كه ورق برگشت و ماجرا عوض شد. حالا ديگر علي بلورچي فقط يك اسم نبود، يك راز بود، رازي بزرگ.
از روز پنج شنبه 22 آذر ماه سال 1363، شروع كرده بود به محاسبه نفس و نوشتن گناهانش! گناهان كه چه عرض كنم... بعضي هايش ... بگذريم، خودتان بايد بخوانيد تا بفهميد. نمي دانم وقتي اين 101 گناه يا لغزش را مي خوانيد چه حسي به تان دست مي دهد و عكس العملتان چيست اما راستش را بخواهيد، من خنديدم! حسابي هم خنديدم! به خودم خنديدم چون ديدم كاري از گريه ساخته نيست.
شناسنامه اش مي گفت اسمش مهران است اما وقتي رفت جبهه گفت صدايم كنيد علي.
نامه هايش را اينطور امضاء مي كرد؛ الاحقر علي بلورچي. در برخي نامه ها هم نوشته عليرضا.
خطش آن قدر زيبا هست كه بتوان يكي از نامه هايش را قاب كرد.
وصيتنامه اش دو خط هم نمي شود! نوشته؛
ولا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم
تنها يك چيز برايتان بنويسم كه خيلي زحمت كشيدم و ناله كردم و شب زنده داري(به اصطلاح شما) كردم اگر شهيد شدم بايد بگويم: «فزت و رب الكعبه»
¤
شايد بپرسي چرا علي بلورچي؟ زندگي پرفراز و نشيب شخصي و خانوادگي، رتبه پنج كنكور، دانشجوي الكترونيك دانشگاه شريف، شاگرد خاص آيت الله حق شناس و گمنام بودن عمدي وي براي انتخابش كافي بود.
به گمانم بهتر است برويم سر اصل مطلب. آنچه در ادامه مي خواني 101 مورد از محاسبات نفس علي است. جواني كه وقتي شهيد شد 21 سال بيشتر نداشت. اگر قرار باشد ما هم دفترچه اي براي محاسبه خودمان... بگذريم!

اين شما و اين رازي به نام علي بلورچي و ليستي از گناهان، قصور و لغزشهايش!
1. نماز صبح را بي حال خواندم و اصولاً حال نداشتم و خيلي بي حال زيارت عاشورا خواندم.
2. خواب بر من غلبه كرد.
3. ياد امام زمان عليه السلام كم بودم و هستم.
4. الفاظ زائد زياد به كار بردم.
5. مشارطه نكردم.
6. زود عصباني مي شوم.
7. شهوت شكم داشتم.
8. ريا كردم.
9. حب دنيا داشتم.
10. حضور قلب در سر نماز خيلي كم بود.
11. خود را بهتر از آنچه هستم به ديگران نماياندم.
12. نفس را در رفاه قرار دادم و در مضيقه نبود.
13. دروغ گفتم.
14. براي غير خدا كار كردم.
15. ياد دنيا بودم.
16. تقوا نداشتم.
17. وقت را زياد تلف كردم.
18. امروز تماماً معصيت و غفلت بود.
19. نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا را با حال نخواندم.
20. ذكر را با توجه زياد نمي گفتم.
21. شايد غيبت كردم.
22. نفس در آرامش بود.
23. خدا را ناظر بر اعمالم نديدم.
24. غيبت شنيدم.
25. كنترل زبان كم بود.
26. تندخويي كردم.
27. كم فكر كردم.
28. به آنچه علم داشتم عمل نكردم.
29. درسم را خوب نخواندم.
30. خيلي صحبت بيخود كردم و همين سبب شد كه حالت غفلت از خدا داشته باشم.
31. ياد مرگ و قيامت و روز جزا نبودم.
32. خود را بزرگ جلوه دادم.
33. دخالت در امور معصيت آلود كردم.
34. مراقبت از چشم خيلي كم بود.
35. بي وضو خوابيدم.
36. ميل زيادي به ريا داشتم و امور را آن گونه جلوه مي دادم كه حقيقت نداشت تا سببي براي خوشحالي نفس شود.
37. حب مقام داشتم و آنرا نيز ارضاء كردم.
38. معاشرت با افراد غير لازم كردم.
39. خود بزرگ بيني و عجب داشتم.
40. از فرصتهايم خيلي كم بهره بردم و استفاده خوبي نكردم.
41. به طور جدي ياد مرگ نبودم.
42. زياد به ياد امام زمان روحي و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء نبودم.
43. با نفس درگير نبودم.
44. كبر داشتم و به خود مغرور شدم.
45. ذكر دروني و بروني خيلي كم بود و اگر هم بود بي توجه بود.
46. دقت در اعمال و فكر قبل از آنها كم بود و يا اصلاً نبود.
47. زخم زبان زدم.
48. قرآن كم خواندم.
49. در مهلكه سقوط قرار گرفته ام.
50. خواطر نفساني كنترل نشد.
51. نمازها را با علاقه و شوق نخواندم.
52. در جهت خود سازي گام برنداشتم.
53. در حال موتورسواري حب دنيا تاثير گذاشت و موجب شد معصيت كنم.
54. يقين و اخلاص نبود.
55. توجيه مي كردم معاصي ام را.
56. تواضع و زهد نبود.
57. كمبود شخصيت داشتم و با خود بزرگ نمايي سعي در جبران آن داشتم.
58. خوف نداشتم.
59. گستاخي داشتم و حيا نداشتم.
60. ايذاء مومن نمودم.
61. نماز را در حالت خواب خواندم و اصولاً به ياد مولايم نبودم.
62. دعاي عهد را نخواندم.
63. عبرت از احوالات دنيا نگرفتم.
64. حب دنيا خيلي دارم و حقيقتاً نفس در كنترل شيطان است و نه در كنترل خودم.
65. واجبات را متوجه نبودم.
66. دقت در نيات وجود نداشت.
67. نفس خيلي طغيان كرد.
68. قلب متوجه خداوند تبارك و تعالي نبود.
69. آمادگي براي مرگ وجود نداشت.
70. احساس مسئوليت كم بود.
71. نظم كم بود.
72. تفكر و تعمق وجود نداشت.
73. چشم آزاد بود و بيهوده به اطراف نگاه مي كرد و گاهي به محارم الهي برمي خورد كه متاسفانه حتماً بر قلب نيز تاثير سوء گذاشته است.
74. ذكري كه موجب صعود شود وجود نداشت.
75. آنچه نبايد مي گفتم، گفتم.
76. شهوت خواب پيدا كردم.
77. ريا كردم و خواستم سواد خود را به رخ ديگران بكشم.
78. در حال خنده نوعي غفلت در خود احساس كردم.
79. در مقابل روي كردن دنيا سوي خودم سست بودم و دائماً در ذهنم بود.
80. تعارف و تمجيدها وسوسه مي نمودند.
81. پناه بردن به حضرت حق تعالي و استغاثه حقيقي از او كم بود.
82. عشق به خداوند را تقويت ننمودم.
83. حالت انابه وجود نداشت.
84. دعا را به علت كسب صفات رذيله در روز و سريع خواندن، با توجه كامل نخواندم.
85. چند شبي است كه سوره واقعه را بي رغبت مي خوانم.
86. با آنكه مي دانستم دارم اشتباه مي كنم اما اشتباه كردم.
87. چند مورد عجله و شتابزدگي وجود داشت.
88. علاقه به مدح ديگران وجود داشت.
89. حفظ سرّ نشد.
90. سوز و ناله كم بود.
91. بصيرت نبود.
92. توسل و ارتباط با عالم قدس خوب نبود.
93. هنگام غروب خوابيدم كه حال و صفاي قلب گرفته شد.
94. شهوت خودش را خيلي فعال نشان مي دهد، بايد مراقب بود.
95. اگر عنايتي شده بود در اول صبح به واسطه خواب بعد از نماز كم شد.
96. توجه به باطن امور و حضور قلب و توجه به نفس چه هنگام وسوسه و چه غير آن خيلي كم بود، لذا در دام شيطان افتادم و علي الخصوص در دامهايش حب دنيا بود كه شديداً متاثر شدم. آن گونه كه در نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و اوقات ما بين اينها تماماً ذهنم مشغول به دنيا بود. لذا از خداوند نجات خود را خواهانيم كه اي مولاي ما خودت به فرياد ما برس و شيطان و حب دينا را از ما بگير.
97. حجابهاي قلب خيلي زياد بود و امروز اين مطلب براي عقل درك شد.
98. زهد و فقر و اخلاص كم بود.
99. انقطاع از دنيا نبود بلكه برعكسش بود.
100. احساس نمودم كه تا چه حد زيادي بين من و رب حق حجاب وجود دارد.
101. خود را همه كاره جلوه دادم و شيطان از اين راه خوب موفق شد.

|+| نوشته شده توسط کردعاشق شهادت در یکشنبه 3 اردیبهشت1391  |
 سخنانی با شهیدعبدالله مولودی
نمی دانم ازکجا آغازکنم؟بعدازرفتن تو آنقدر اتفاق های جورواجور افتاد که هرکدامشان روضه ای است برای تمامی شهدا! البته من شک ندارم که شما زنده ایدد و از حال وروز انقلاب بی خبر نیستید اما باور کن عده ای هنوز باور ندارند شما زنده اید و چنانچه کسی بخواهد با ولی زمان در بیفتد او را به جهنم می فرستید! بعد از اینکه رفتی, عده ای از همان انقلابی های دوآتشه در برابر رهبرمان قدعلم کرده و خواستند با وی دربیفتند اما خبر نداشتند که تو و رفقایت هنوز هم زنده اید و از خون برزمین ریخته تان دفاع میکنید! یادم نمیرود اوقاتی که مقابل تلویزیون بودی و با دیدن روی ماه رهبرعزیزمان از همان جا برایش دست تکان می دادی و سلام عرض می کردی! تو آنقدر پاک بودی که حتی اگرامام خمینی(ره)درداخل تلویزیون سخنرانی هایش نشان داده می شد بازاحترام میکردی و سلام می دادی توگویی امام و رهبرت در چند قدمی تو ایستاده اند! می دانم شما از حال و روزتمام ما آگاهید ولی بگذار من هم مثل دیگران با شما حرف بزنم و شا را مرده بدانم نه زنده! امروزچشم های ما گرد و غبار زیادی بر رویش نشسته ونمیتواند شما را ببیند! ما از سنگینی گناه نمی توانیم مثل شما قدم های بزرگ برداریم و به قله یرفیع شهادت برسیم! بعدازاینکه تو رفتی عده ای که برخلاف تو, هم امام را دیده بودند و هم با امام خامنه ای رفت و آمد داشتند با غرور تمام سلام به رهبرشان را فراموش نمودند و گفتند هرآنچه را که شما در وصیت نامه هاتان هشدار داده بودید نگویند! عده ای مثل من نابینا لشگر شهدا را پشت سر رهبر ندیدند و گول یک جمعیت ناچیز و البته فریب خورده را خورند و خواستند با پشتوانه ی همان جمعیت, به جنگ با رهبری بروند! میدانم کلاسهای عقیدتی شما بود که دلهای مردم را درکلاسهای باصفایتان تربیت نمود و باعث شد تا حماسه نهم دی و انتخابات مجلس نهم به وقوع بپیوندد! شک ندارم شما وقتی گریه ی رهبرتان را که عاجزانه از مولایش مهدی(عج)تقاضای کمک نمودمشاهده کردیدبه شدت سوختید و نتوانستید جسارت گرگ نمایان و روبه صفتان را تحمل کنید و هنگامی که دیدید ما هم کم آورده ایم خودتان به میدان امدید تا ما هم جسارت به میدان آمدن را داشته باشیم.آقاعبدالله اگر تو نبودی,من هم درمیدان نبودم پس ازتو تقاضا میکنم تنهایمان نگذار!به رفقایت هم بگو ماراتنهانگذارند
|+| نوشته شده توسط کردعاشق شهادت در شنبه 2 اردیبهشت1391  |
 باورکنید تا شهدا نخوان زیارتشون هم قسمت نمیشه
حدوددوماه میشه نرفتم زیارت شهدای گمنام سنندج!

همش میخوام برم و نمیشه!

الان بدون اینکه تصمیم به این کار داشته باشم

رفیقم زنگ زد و گفت

دانش آموزا رو میبریم زیارت شهدا

اگه میشه برا فیلمبرداری بیا اونجا!

کور از خدا چی میخواد؟

دوچشم بینا!

براتون دعا میکنم

|+| نوشته شده توسط کردعاشق شهادت در پنجشنبه 31 فروردین1391  |
 قسمت سوم-داستان خادمی بنده
گفتم بله حاجی بنده خادم  پادگان محمودوند هستم!

گفت میشه امشب اینجا بمونین؟

آخه همین الان سه نفرخادمی که اینجابودن

رفتن و من تنها موندم.

کمی فکر کردم و بعد از رجوع به دلم

احساس کردم حتما حکمتی بوده که بنده برم اونجا!

گفتم با اهواز تماس بگیرین اگه مسئولمون اجازه داد

ازخدام هست نوکر شهدای سادات و بچه های مادرمون

حضرت زهرا(س)بشم!

تماس گرفت و بعد از مقداری رایزنی البته نه از رایزنیهای

دیپلماتیک رایج میان سفرا

موفق شد رضایت مسئول بنده رو جلب کنه!

اون لحظه تونستم به معنای واقعی معنی دعوت شهدا

رو بفهمم!

هرراننده ای حق نداشت بنده رو سوار کنه جز اون

راننده ای که راهی شلمچه بود!

مسئول ما نمیتونست اجازه نده چرا که

شهدا حاکمان اصلی قلوب انسان ها هستند!

شهدا بودند که دلهای مردم رو به سمت

ایجاد حماسه نه دی هدایت کردند!

شهدا بودند که دلهای مردم رو به سمت برپایی

راهپیمایی هدایت کردند!

شهدا بودند که دلهای مردم ایران و به خصوص

مردم عزیز کردستان رو در وضعیت سرما و برف

زمستان به سمت رای دادن هدایت کردند!

 پیرمرد تعبیر جالبی داشت میگفت:

تو رو ملائک آوردن چون همون لحظه ای که خادما

رفتن شما اومدی!

و بنده تو دلم گفتم بنده ی خدا کجای کاری

که ملائک هم ابزار دست شهدا هستند

و تابع اوامر اونها!

مگه میشه شهیدی به خصوص اگه سید باشه

و خون حضرت زهرا(س) تو رگهاش جاری بوده باشه

از ملائک چیزی بخواد و اونها نه بگن؟

نه امکان نداره!

تو قسمت بعدی براتون میگم که چرا این حرفو زدم!

براتون خواهم گفت که این شهدای سادات

چه کارهایی کردن!

براتون از مادر یکی از شهدا خواهم گفت!

|+| نوشته شده توسط کردعاشق شهادت در پنجشنبه 24 فروردین1391  |
 
 
بالا

رفتن به گلزارشهیدان خداآرامشی بسیارداردهمیشه

تاشهدا باشهداتاشهدا باشهدا