گفتم بله حاجی بنده خادم پادگان محمودوند هستم!
گفت میشه امشب اینجا بمونین؟
آخه همین الان سه نفرخادمی که اینجابودن
رفتن و من تنها موندم.
کمی فکر کردم و بعد از رجوع به دلم
احساس کردم حتما حکمتی بوده که بنده برم اونجا!
گفتم با اهواز تماس بگیرین اگه مسئولمون اجازه داد
ازخدام هست نوکر شهدای سادات و بچه های مادرمون
حضرت زهرا(س)بشم!
تماس گرفت و بعد از مقداری رایزنی البته نه از رایزنیهای
دیپلماتیک رایج میان سفرا
موفق شد رضایت مسئول بنده رو جلب کنه!
اون لحظه تونستم به معنای واقعی معنی دعوت شهدا
رو بفهمم!
هرراننده ای حق نداشت بنده رو سوار کنه جز اون
راننده ای که راهی شلمچه بود!
مسئول ما نمیتونست اجازه نده چرا که
شهدا حاکمان اصلی قلوب انسان ها هستند!
شهدا بودند که دلهای مردم رو به سمت
ایجاد حماسه نه دی هدایت کردند!
شهدا بودند که دلهای مردم رو به سمت برپایی
راهپیمایی هدایت کردند!
شهدا بودند که دلهای مردم ایران و به خصوص
مردم عزیز کردستان رو در وضعیت سرما و برف
زمستان به سمت رای دادن هدایت کردند!
پیرمرد تعبیر جالبی داشت میگفت:
تو رو ملائک آوردن چون همون لحظه ای که خادما
رفتن شما اومدی!
و بنده تو دلم گفتم بنده ی خدا کجای کاری
که ملائک هم ابزار دست شهدا هستند
و تابع اوامر اونها!
مگه میشه شهیدی به خصوص اگه سید باشه
و خون حضرت زهرا(س) تو رگهاش جاری بوده باشه
از ملائک چیزی بخواد و اونها نه بگن؟
نه امکان نداره!
تو قسمت بعدی براتون میگم که چرا این حرفو زدم!
براتون خواهم گفت که این شهدای سادات
چه کارهایی کردن!
براتون از مادر یکی از شهدا خواهم گفت!
|
+| نوشته شده توسط
کردعاشق شهادت در پنجشنبه 24 فروردین1391
|