تبليغاتX
به راستی ما برای چه زندگی می کنیم؟برای که نفس می کشیم؟برای رفتن به کجاتقلا می دهیم؟قبله آمالمان آمریکاست یاکربلا؟ گلزارشهدا
رفتن به گلزارشهیدان خدا ارامشی بسیارداردهمیشه
 این کربلاراتنهانگذارید
هفته بعد تصمیم براین شده که

ما به سمت کردستان رویم.

استانی که همچنان غریب است،

همانطورکه استانهای جنوبی هم غریب مانده اند

منتهاغربت غرب کشوروباالاخص کردستان به نظر

این بنده حقیر-نه به خاطراینکه خودم کردستانی هستم-

بیشتراست وبرای درک این غربت کافی

است به ذهنیت مردم وتصاویری که ازجنگ دارند

مراجعه ومشاهده کنیدکه اکثریت آنها هنگام شنیدن

«جنگ» و «دفاع مقدس» به یادمناطق جنوبی می افتند

والبته این دلیلی ندارد غیرازآنکه ما واقعاً درزمینه بازکاوی

جبهه های غربی کشورمان وعملیاتهای به وقوع پیوسته

درآن مناطق چیزی نگفته ایم.

کافی است به همین فیلم های نه چندان زیادی که

بامحوریت دفاع مقدس ساخته شده اند

بنگریدوببینیدچنددرصدآنهادرغرب کشورساخته شده اند.

یاحتی به تصویرسازیها وپوسترهای دفاع مقدس

دقت کافی گردد به نتیجه ای غیرازآن نخواهیم رسید

که این دوسال ازدوران باشکوه مقاومت و ایثار

مردم ایران اگرنگوییم دیده نمی شود،کمتربه چشم

می آید.

آیا فرماندهان بزرگ ما درجایی غیرازغرب کشور

بودکه تجربه های زیادی کسب کردند تا بعدها بتوانند

درمناطق جنوبی خوش بدرخشند؟

به هرحال نمی خواهم سرتان را درد آورم

ولی ازشما می خواهم اگردرزمینه کارهای مرتبط

بادفاع مقدس کار می کنید مناطق غربی را از

قلم نیندازید.

مناطقی که چمران وحاج احمدمتوسلیان و بروجردی وکاظمی

وهمت و....برای آزادی آنها تلاشهای بسیارنمودند.

بیایید وهمت کنید تا این کربلای ایران تنها نماند.

یاعلی

|+| نوشته شده توسط زائرگلزارشهدا در چهارشنبه بیستم آذر 1387  |
 خاطراتی از حاج احمد متوسلیان

 

طرفهاي نيمه شب ، همه خوابيده بودند ؛ به جز نگهبان و حاجي که نيّت کرده بود قبل از به جا آوردن نماز شب ،برود عمليات شناسايي . بايد مي فهميد ضدّانقلاب از چه راهي توي مريوان رفت و آمد مي کند . سپاه ، شهر را کاملاً پاکسازي کرده بود ؛ با اين حال ، کوموله و دموکرات و ضدّ انقلابهاي ديگر ، هروقت دلشان مي خواست ، مي آمدند ، مردم را ترور مي کردند ؛ در مناطق حسّاس بمب مي گذاشتند ؛ تيراندازيهاي پراکنده صورت مي دادند و بي آنکه هيچ ردّ پايي از خودشان باقي بگذارند ، مي رفتند . همة معابر ورود و خروج شهر کنترل مي شد . اما کسي نمي دانست آنها از کجا رفت و آمد مي کردند . آن شب حاجي مي خواست جواب مطمئنّي براي سؤالهايش پيدا کند . اگرچه ، تا حدودي موضوع را مي دانست . شب پائيزي سردي بود . يک دست لباس کردي ، با يک شال پشمي بزرگ که دور کمرش بسته بود ، مي توانست کمک بزرگ و خوبي باشد . لباسهايش را عوض کرد و از اتاق زد بيرون . پايگاه کاملاً ساکت بود . جلوي درکه رسيد، نگهبان ايست داد و تفنگش را به طرف او نشانه گرفت . حاجي انگشتش را گذاشت روي بيني اش : « هيس ! خدا قوّت برادر ! » نگهبان فوراً او را شناخت و با شرمندگي سرش را پائين انداخت :

« پس چرا با اين لباس مي رويد ؟ »

حاجي لبخندي تقديمش کرد:« مي خوام توي شهر دوري بزنم . با اين لباسهاي کردي امنيّت بيشتري دارم »

نگهبان بيش از اين به خودش اجازه نداد کنجکاوي کند . در را برايش باز کرد و برگشت سر پستش . خيابانها خيلي خلوت بود . هيچ کس رفت و آمد نمي کرد . حاجي ميدان شهر را دور زد . سايه اش ، جلوتر از او ، روي سنگفرش خيابانها با احتياط قدم مي زد . باد سردي از کوههاي اطراف شهر مي وزيد و درختان کم برگ و سرمازده را مي لرزاند . سري به دور و بر مسجد زد . هيچ خبري نبود . پرچم سبز رو مناره ، زير نور کمرنگ مهتاب ، همچنان در آغوش باد بازي مي کرد . حاجي ياد لحظه اي افتاد که بچّه ها خودشان را بالاي مناره مي رساندند . صداي تکبيرهايشان هنوز توي گوشش بود .

با قدمهاي شمرده ، در پناه تاريکي ، به سمت بازار رفت . مغازه هاي بسته و دکه هاي خالي و چرخ دستيهايي که خسته از بارکشي روزانه ، هرکدام در گوشه اي افتاده بودند ، حاجي را ياد روزهايي مي انداخت که جنگ و درگيريهاي داخلي شهر را به تعطيلي کشانده بود .

باد هوهو مي کرد و از لاي درز کرکرها دنبال راه فرار مي گشت . سايه هاي درهم و مرموز ، مثل اشباح سرگردان ، در حرکت بودند . حاجي فکر کرد به کجا سر بزند بهتر است . کمي مکث کرد و بعد به طرف جادة ورودي شهر راه افتاد . جاده در کنترل سپاه بود . کسي نمي توانست بدون اطلاّع بچّه ها رفت وآمد کند ؛ آن هم با مهمّات . بايد پرنده مي شد و پرواز کنان از بالاي سر نگهبانان مي گذشت ! يا اينکه مثل گورکن از زير زمين نقب مي زد . جرقّه اي توي ذهن حاجي درخشيد . نکته همين جا بود . با خودش گفت : « چرا تا به حال به فکرم نرسيده يود ؟! »

حاجي ياد کانال بزرگي افتاد که فاضلاب خانه ها را به بيرون شهر مي برد . اين راه مي توانست مطمئن ترين و بي خطرترين مسير براي رفت و آمد ضدّ انقلابها باشد .

با عجله خودش را رساند پشت خانه هايي که از بالاي تپّه ها ، کاملاً روي جادّه ديد داشت . سراپا چشم و گوش شد . لحظه ها به کندي سالها مي گذشت . سردو سنگين . حاجي چراغ قوّه را از جيبش بيرون آورد و نور زرد رنگ آن را انداخت روي صفحة ساعت مچي اش . عقربه ها دوازده را نشان مي داد . نفس را حبس کرد و منتظر ماند . چيزي نگذشت که صدايي شنيد . صداي پا و پچ پچ مبهم و بعد حرکت چند سايه . خودشان بودند ! صداي خش دار فلز بلند شد . سايه ها دريچة کانال فاضلاب را بالا کشيدند و بعد ، آهسته داخل کانال رفتند و ناپديد شدند . حاج احمد نفس راحتي کشد . پيشاني اش را روي تپه گذاشت و سجده شکر به جا آورد . حالا ديگر موضوع را فهميده بود .

آسمان بالاي سرش پر بود از توده هاي سياه ابر که خيال باريدن داشت . هوا سردتر شده بود و هوهوي باد بيشتر . قلب حاجي آشوب بود . مي دانست تا چند دقيقة ديگر ، اينها که وارد شهر بشوند ، دست به کار خطرناکي مي زنند . بازهم رگبار گلولة تفنگشان يا انفجار يک بمب ، مردم را از خواب شبانه ، وحشت زده مي پراند .

زير لب گفت : « بايد بروم پايگاه ، بايد زودتر کاري کنيم . به ياري خدا قلم پايشان را خرد مي کنيم . » بعد با عجله راه افتاد . توي ناهار خوري ، صحبت از انفجارهاي شب پيش بود :

« دوباره آمده بودند . مي خواهند بگويند ما هنوز زنده ايم و هر وقت دلمان بخواهد ، توي اين شهر حاضر مي شويم …»

مي خواهند مردم بترسانند و جوّ ترور و وحشت درست کنند تا اعتماد ملّت از ما سلب بشود ….»

حاجي حواسش به آنها بود . صبر کرد تا ناهارشان را بخورند . بعد صدا زد :

« برادر « برقي » بيا اينجا ! » برقي ليوان آبش را سر کشي ، از دوستانش عذر خواهي کرد و جلدي رسيد و خدمت حاجي :

« بفرماييد حاج آقا ! » حاج آقا نگاهي به دور وبرش انداخت . ناهار خوري کم کم خلوت مي شد . هرکس سرش به خوردن و صحبت کردن گرم بود . اشاره کرد تا برقي کنارش بنشيند . آن وقت آهسته گفت : « حواست را خوب جمع کن ، اين موضوع بين خودمان بماند . هيچ کس نبايد بفهمد . » برقي سرش را به علامت تأييد تکان داد . حاجي اضافه کرد : « … امروز مي روي سراغ کانال فاضلاب و تمام مسير ورود و خروجي آن را مين گذاري مي کني . ضدّ انقلابها از اين راه رفت و آمد مي کنند . »

برقي از تعجّب دهانش باز ماند : « ….آخر حاجي ، مسير فاضلاب ، پر از کثافت است ، چطور ممکن است از اين جا ….»

نگذاشت حرفش را تمام کند : « … همين که گفتم . من مطمئنّم . خودم تحقيق کردم. دستور را که فهميدي ..» چشمهاي قرمز و پف کردة حاجي ثابت مي کرد که اين اطّلاعات را آسان بدست نياورده . برقي فوراً راه افتاد . به حرفهاي حاج احمد بيشتر از هر کسي اعتماد داشت . دعا کرد بتواند زحمتهاي او را به نتيجه برساند .

راه فاضلاب کثيف و تاريک و بدبو بود . آنقدر که گوشه اي از جهّنم را جلو چشمش مي ديد . اگر رضاي خدا و صلاح انقلاب نبود ، حاضر نمي شد يک دقيقه هم آن جا بند شود . سعي کرد و دقيق و درست عمل کند . مين ها را طوري کار گذاشت که حتماً سر راه باشد و روي آنها را با مقداري زباله پوشانيد . وقتي کارش تمام شد ، با عجله برگشت تا به حاجي خبري شود يا لاقل از مين ها . پس از نماز مغرب ، حتي توي نماز خانة پايگاه هم حاجي را پيدانکرده بود . حاجي مثل نسيم بود . همه جا بود و هيچ جا نبود .

چراغها يکي يکي خاموش مي شدند و سکوت سنگيني روي پايگاه و شهر سايه مي انداخت . برقي ، بيرون از اتاقک نگهباني ، روي نيمکتي نشسته بود . لحظه ها را مثل دانه هاي تسبيحش مي شمرد و زير لب ذکر مي گفت .

طرفهاي نيمه شب ، وقتي ابرهاي اخمو روي دل سياه آسمان سنگيني مي کردند ، ودلواپسيها روي دل برقي ؛ کم کم نم نم باران هم شروع شد . برقي دانه هاي تسبيح را يکي يکي مي انداخت . به آخرين دانه که رسيد ، ناگهان صداي انفجار وحشتناکي شهر را لرزاند . انفجار مين بود . همان شد که حاج احمد حدس مي زد . لبخندي توي صورت برقي نقش بست . ذکر آخرين دانة تسبيح را هم گفت و رفت که يک شب را با خيال راحت بخوابد .

---

 

|+| نوشته شده توسط زائرگلزارشهدا در یکشنبه هفدهم آذر 1387  |
 
                  

با اسراييل وارد جنگ خواهيم شد

 

گزيده اي از آخرين سخنراني فرمانده دلاور لشگر اسلام حاج احمد متوسلیان ، در جمع بسيجيان سلحشور لشگر 27 محمد رسول الله (ص)

 

وقتى كه در شب بيست و يكم خرداد ماه، ما وارد فرودگاه بين‏المللى دمشق شديم، افرادى كه براى استقبال آمده بودند، فكر مى‏كردند كه ما براى بازديدى تشريفاتى و حضور در ضيافتى دو ساعته به سوريه آمده‏ايم!

****************************************************************
برادرها! تمامى مردم لبنان، شما را مرجع و ملجأ خود مى‏دانند و معتقدند كه فقط شما مى‏توانيد آنها را نجات دهيد. الان در لبنان مردم مدام مى‏پرسند: كى مى‏آييد؟ كى عمل مى‏كنيد؟! هر لبنانى را كه مى‏بينيم، اولين حرفش اين است كه آيا شما پاسداران انقلاب اسلامى ايران هستيد؟ وقتى پاسخ مثبت مى‏دهيم، بلافاصله مى‏پرسند: پس كى به اينجا مى‏آييد؟!

****************************************************************

ما با ايمانمان مى‏جنگيم؛ جندالله با ايمانش مى‏جنگد. بگذار بوق‏هاى تبليغاتى رسانه‏هاى صهيونيستى و سران اسراييل به ما بگويند شما براى خودكشى آمده‏ايد!

ما ثابت مى‏كنيم كه خون ما باعث خواهد شد كه سرزمين‏هاى مقدس اسلامى از دست امپرياليزم آمريكا و اين رژيم غاصب و فاسد صهيونيستى آزاد بشود.

****************************************************************
ان‏شاءالله خداوند به همه شما برادرها توفيق بدهد و به همه ما نيز اين توفيق را بدهد كه بتوانيم قوانين انفرادى و اجتماعى اسلام را هم درون خودمان و هم در اجتماع ‏مان پياده كنيم...

 

 اين حركت جديد ما نيز در منطقه نه صرفا به عنوان يك حضور سمبليك و صورى است، بلكه حضور ما در اين منطقه، عمل نيز در پى دارد.

 

 با اسراييل وارد جنگ خواهيم شد و عمليات‏مان را عليه آنها شروع خواهيم كرد.

 

 هر كس با ماست؛ بسم‏الله!

 

هر كس با ما نيست، خداحافظ!

|+| نوشته شده توسط زائرگلزارشهدا در یکشنبه هفدهم آذر 1387  |
 

علی حاجی زاده می گويد:

 

شهید زين الدین علاقۀ عجیبی به بسیجیان داشت و شوخی هایش با آنان از همین عشق نقرط نشأت می گرفت.

او به بچه هایی که خوب به خودشان می رسیدند و حسابی غذا می خوردند، می گفت: «پلو خور!»

 

 یک روز در ستاد لشگر، موقع صرف غذا بچه ها همه نشسته بودند. یکی از همین پلوخورها هم بود. آقا مهدی با بچه ها هماهنگ کرد تا با شوخی جالبی مجلس را رونقی ببخشد. غذا که رسید، همه منتظر ماندند تا جناب پلوخور شورع کند. همین که دست برد و لقمه را آورد بالا، با اشارۀ آقا مهدی همه بچه ها یکهو با صدای بلند گفتند: «یا... علی!»

بندۀ خدا که کاملاً غافلگير و دستپاچه شده بود، بی اختیار لقمه از دستش افتاد پایین. خودش هم از تعجّب خنده اش گرفت!

 

 

منبع: کتاب «افلاکی خاکی»

 

|+| نوشته شده توسط زائرگلزارشهدا در یکشنبه هفدهم آذر 1387  |
 
سلام دوستان

ازاسفندماه موفق به این نشدم که

مطالب وبلاگم را به روز کنم.

به هرحال شایدکم سعادت بودیم یا.....

دعاکنید بتوانم بازهم مثل سابق برای شهدا

کار کنم.

|+| نوشته شده توسط زائرگلزارشهدا در یکشنبه هفدهم آذر 1387  |
 
 
بالا
به راستی ما برای چه زندگی می کنیم؟برای که نفس می کشیم؟برای رفتن به کجاتقلا می دهیم؟قبله آمالمان آمریکاست یاکربلا؟

اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک-اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک-اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک-اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک-اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک

یاحسین(ع)یاحسین>