تبليغاتX
به راستی ما برای چه زندگی می کنیم؟برای که نفس می کشیم؟برای رفتن به کجاتقلا می دهیم؟قبله آمالمان آمریکاست یاکربلا؟ گلزارشهدا - خاطراتی از حاج احمد متوسلیان
رفتن به گلزارشهیدان خدا ارامشی بسیارداردهمیشه
 خاطراتی از حاج احمد متوسلیان

 

طرفهاي نيمه شب ، همه خوابيده بودند ؛ به جز نگهبان و حاجي که نيّت کرده بود قبل از به جا آوردن نماز شب ،برود عمليات شناسايي . بايد مي فهميد ضدّانقلاب از چه راهي توي مريوان رفت و آمد مي کند . سپاه ، شهر را کاملاً پاکسازي کرده بود ؛ با اين حال ، کوموله و دموکرات و ضدّ انقلابهاي ديگر ، هروقت دلشان مي خواست ، مي آمدند ، مردم را ترور مي کردند ؛ در مناطق حسّاس بمب مي گذاشتند ؛ تيراندازيهاي پراکنده صورت مي دادند و بي آنکه هيچ ردّ پايي از خودشان باقي بگذارند ، مي رفتند . همة معابر ورود و خروج شهر کنترل مي شد . اما کسي نمي دانست آنها از کجا رفت و آمد مي کردند . آن شب حاجي مي خواست جواب مطمئنّي براي سؤالهايش پيدا کند . اگرچه ، تا حدودي موضوع را مي دانست . شب پائيزي سردي بود . يک دست لباس کردي ، با يک شال پشمي بزرگ که دور کمرش بسته بود ، مي توانست کمک بزرگ و خوبي باشد . لباسهايش را عوض کرد و از اتاق زد بيرون . پايگاه کاملاً ساکت بود . جلوي درکه رسيد، نگهبان ايست داد و تفنگش را به طرف او نشانه گرفت . حاجي انگشتش را گذاشت روي بيني اش : « هيس ! خدا قوّت برادر ! » نگهبان فوراً او را شناخت و با شرمندگي سرش را پائين انداخت :

« پس چرا با اين لباس مي رويد ؟ »

حاجي لبخندي تقديمش کرد:« مي خوام توي شهر دوري بزنم . با اين لباسهاي کردي امنيّت بيشتري دارم »

نگهبان بيش از اين به خودش اجازه نداد کنجکاوي کند . در را برايش باز کرد و برگشت سر پستش . خيابانها خيلي خلوت بود . هيچ کس رفت و آمد نمي کرد . حاجي ميدان شهر را دور زد . سايه اش ، جلوتر از او ، روي سنگفرش خيابانها با احتياط قدم مي زد . باد سردي از کوههاي اطراف شهر مي وزيد و درختان کم برگ و سرمازده را مي لرزاند . سري به دور و بر مسجد زد . هيچ خبري نبود . پرچم سبز رو مناره ، زير نور کمرنگ مهتاب ، همچنان در آغوش باد بازي مي کرد . حاجي ياد لحظه اي افتاد که بچّه ها خودشان را بالاي مناره مي رساندند . صداي تکبيرهايشان هنوز توي گوشش بود .

با قدمهاي شمرده ، در پناه تاريکي ، به سمت بازار رفت . مغازه هاي بسته و دکه هاي خالي و چرخ دستيهايي که خسته از بارکشي روزانه ، هرکدام در گوشه اي افتاده بودند ، حاجي را ياد روزهايي مي انداخت که جنگ و درگيريهاي داخلي شهر را به تعطيلي کشانده بود .

باد هوهو مي کرد و از لاي درز کرکرها دنبال راه فرار مي گشت . سايه هاي درهم و مرموز ، مثل اشباح سرگردان ، در حرکت بودند . حاجي فکر کرد به کجا سر بزند بهتر است . کمي مکث کرد و بعد به طرف جادة ورودي شهر راه افتاد . جاده در کنترل سپاه بود . کسي نمي توانست بدون اطلاّع بچّه ها رفت وآمد کند ؛ آن هم با مهمّات . بايد پرنده مي شد و پرواز کنان از بالاي سر نگهبانان مي گذشت ! يا اينکه مثل گورکن از زير زمين نقب مي زد . جرقّه اي توي ذهن حاجي درخشيد . نکته همين جا بود . با خودش گفت : « چرا تا به حال به فکرم نرسيده يود ؟! »

حاجي ياد کانال بزرگي افتاد که فاضلاب خانه ها را به بيرون شهر مي برد . اين راه مي توانست مطمئن ترين و بي خطرترين مسير براي رفت و آمد ضدّ انقلابها باشد .

با عجله خودش را رساند پشت خانه هايي که از بالاي تپّه ها ، کاملاً روي جادّه ديد داشت . سراپا چشم و گوش شد . لحظه ها به کندي سالها مي گذشت . سردو سنگين . حاجي چراغ قوّه را از جيبش بيرون آورد و نور زرد رنگ آن را انداخت روي صفحة ساعت مچي اش . عقربه ها دوازده را نشان مي داد . نفس را حبس کرد و منتظر ماند . چيزي نگذشت که صدايي شنيد . صداي پا و پچ پچ مبهم و بعد حرکت چند سايه . خودشان بودند ! صداي خش دار فلز بلند شد . سايه ها دريچة کانال فاضلاب را بالا کشيدند و بعد ، آهسته داخل کانال رفتند و ناپديد شدند . حاج احمد نفس راحتي کشد . پيشاني اش را روي تپه گذاشت و سجده شکر به جا آورد . حالا ديگر موضوع را فهميده بود .

آسمان بالاي سرش پر بود از توده هاي سياه ابر که خيال باريدن داشت . هوا سردتر شده بود و هوهوي باد بيشتر . قلب حاجي آشوب بود . مي دانست تا چند دقيقة ديگر ، اينها که وارد شهر بشوند ، دست به کار خطرناکي مي زنند . بازهم رگبار گلولة تفنگشان يا انفجار يک بمب ، مردم را از خواب شبانه ، وحشت زده مي پراند .

زير لب گفت : « بايد بروم پايگاه ، بايد زودتر کاري کنيم . به ياري خدا قلم پايشان را خرد مي کنيم . » بعد با عجله راه افتاد . توي ناهار خوري ، صحبت از انفجارهاي شب پيش بود :

« دوباره آمده بودند . مي خواهند بگويند ما هنوز زنده ايم و هر وقت دلمان بخواهد ، توي اين شهر حاضر مي شويم …»

مي خواهند مردم بترسانند و جوّ ترور و وحشت درست کنند تا اعتماد ملّت از ما سلب بشود ….»

حاجي حواسش به آنها بود . صبر کرد تا ناهارشان را بخورند . بعد صدا زد :

« برادر « برقي » بيا اينجا ! » برقي ليوان آبش را سر کشي ، از دوستانش عذر خواهي کرد و جلدي رسيد و خدمت حاجي :

« بفرماييد حاج آقا ! » حاج آقا نگاهي به دور وبرش انداخت . ناهار خوري کم کم خلوت مي شد . هرکس سرش به خوردن و صحبت کردن گرم بود . اشاره کرد تا برقي کنارش بنشيند . آن وقت آهسته گفت : « حواست را خوب جمع کن ، اين موضوع بين خودمان بماند . هيچ کس نبايد بفهمد . » برقي سرش را به علامت تأييد تکان داد . حاجي اضافه کرد : « … امروز مي روي سراغ کانال فاضلاب و تمام مسير ورود و خروجي آن را مين گذاري مي کني . ضدّ انقلابها از اين راه رفت و آمد مي کنند . »

برقي از تعجّب دهانش باز ماند : « ….آخر حاجي ، مسير فاضلاب ، پر از کثافت است ، چطور ممکن است از اين جا ….»

نگذاشت حرفش را تمام کند : « … همين که گفتم . من مطمئنّم . خودم تحقيق کردم. دستور را که فهميدي ..» چشمهاي قرمز و پف کردة حاجي ثابت مي کرد که اين اطّلاعات را آسان بدست نياورده . برقي فوراً راه افتاد . به حرفهاي حاج احمد بيشتر از هر کسي اعتماد داشت . دعا کرد بتواند زحمتهاي او را به نتيجه برساند .

راه فاضلاب کثيف و تاريک و بدبو بود . آنقدر که گوشه اي از جهّنم را جلو چشمش مي ديد . اگر رضاي خدا و صلاح انقلاب نبود ، حاضر نمي شد يک دقيقه هم آن جا بند شود . سعي کرد و دقيق و درست عمل کند . مين ها را طوري کار گذاشت که حتماً سر راه باشد و روي آنها را با مقداري زباله پوشانيد . وقتي کارش تمام شد ، با عجله برگشت تا به حاجي خبري شود يا لاقل از مين ها . پس از نماز مغرب ، حتي توي نماز خانة پايگاه هم حاجي را پيدانکرده بود . حاجي مثل نسيم بود . همه جا بود و هيچ جا نبود .

چراغها يکي يکي خاموش مي شدند و سکوت سنگيني روي پايگاه و شهر سايه مي انداخت . برقي ، بيرون از اتاقک نگهباني ، روي نيمکتي نشسته بود . لحظه ها را مثل دانه هاي تسبيحش مي شمرد و زير لب ذکر مي گفت .

طرفهاي نيمه شب ، وقتي ابرهاي اخمو روي دل سياه آسمان سنگيني مي کردند ، ودلواپسيها روي دل برقي ؛ کم کم نم نم باران هم شروع شد . برقي دانه هاي تسبيح را يکي يکي مي انداخت . به آخرين دانه که رسيد ، ناگهان صداي انفجار وحشتناکي شهر را لرزاند . انفجار مين بود . همان شد که حاج احمد حدس مي زد . لبخندي توي صورت برقي نقش بست . ذکر آخرين دانة تسبيح را هم گفت و رفت که يک شب را با خيال راحت بخوابد .

---

 

|+| نوشته شده توسط زائرگلزارشهدا در یکشنبه هفدهم آذر 1387  |
 
 
بالا
به راستی ما برای چه زندگی می کنیم؟برای که نفس می کشیم؟برای رفتن به کجاتقلا می دهیم؟قبله آمالمان آمریکاست یاکربلا؟

اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک-اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک-اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک-اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک-اللهم الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک

یاحسین(ع)یاحسین>